معمولاً فاشيسم را معادل هر نوع ديكتاتوري يا خشونت به كار ميبرند، اما فاشيسم، معنايي اصطلاحي دارد و آن “ايدئولوژي و جنبش فراگير تودهاي در جامعهي مدرن بحرانزده به منظور حفظ و حراست از صيانت و اركان تمدن مدرن است. در اين معنا، فاشيسم امري كاملاً مدرن است و ريشه در فلسفهي سياسي اومانيستي دارد و محصول تمدن مدرن است، منتها محصولِ مدرنيتهي گرفتار بحران و بنبست.
لغت “فاشيسم” كلمهاي ايتاليايي است كه از “فاشس” زبان لاتيني گرفته شده است. “فاشس” نام تبري بود كه بر گرد دستهي آن ميلههايي در راستاي دسته ميبستند و به عنوان نماد قدرت، پيش فرمانروايان روم باستان قرار ميدادند. در ايتالياي قرن بيستم، جنبش سياسي - اجتماعياي به رهبري “بنيتو موسوليني” به راه افتاد كه خود را فاشيست ميناميد و در سال 1922 ميلادي، قدرت را در آن كشور به دست گرفت.
از آن پس، فاشيسم به عنوان صورتي از ايدئولوژيهاي مدرن كه متكي بر روشهاي قهرآميز، ترور، دولتگرايي، توتاليتاريسم، ناسيوناليسم افراطي، جنگپرستي، نژادپرستي و به حركت در آوردن تودهها در مسير اهداف و شعارهاي جنگطلبانه و نژادپرستانه كه در نهايت به دفاع از سرمايهداري امپرياليستي ميانجامند، مطرح گرديد.
بايد به اين نكتهي مهم توجه كرد كه هر نوع رژيم استبدادي را نميتوان فاشيسم ناميد؛ بلكه فاشيسم يك جنبش اجتماعي و ايدئولوژي مدرن است كه متكي بر حضور انبوه تودههاي تهييج شدهاي است كه غايات و اهداف امپرياليستي و توسعهطلبانه را دنبال ميكنند.
شايد عجيب به نظر بيايد؛ ولي حقيقت دارد كه فاشيسم به لحاظ تئوريك و عملي، صورتي از انديشهي دموكراسي مدرن است. بدون خودبينانهانگاري نفساني (سوبژكتيويسم دكارتي) و نظريهي “ارادهي جمعي ژان ژاك روسو” و تفسير تماماً مدرن “ماكياولي” و “ژان بُدَن” از مفهوم قدرت و حاكميت و نيز سوسياليسمِ ناسيوناليستيِ “فيخته” فيلسوف آلماني قرن نوزدهم و “هگل” فيلسوف بزرگ مدرنيته، فاشيسم به عنوان يك ايدئولوژي امكان تحقق نداشته است. البته قصد ما متهم كردن “روسو” يا “هگل” به فاشيسم نيست، بلكه غرض اين است كه نقش آراي فلاسفهي مدرن در شكلگيري مفهوم فاشيسم عيان گردد.
در واقع فاشيسم به عنوان صورتي از ايدئولوژي مدرن، آن روي سكهي ليبرال - دموكراسي است و از همان آبشخور فلسفي (فلسفهي مدرن) تغذيه ميكند كه ليبرال - دموكراسي از آن بهره ميگيرد. فاشيسم مبتني بر تفسير اومانيستي از بشر است و خشونت عنانگسيختهاي كه ظاهر ميكند، مظهري از ارادهي معطوف به قدرت نيهيليسم مدرن است؛ بنابراين، فاشيسم در قلمرو تفكر ديني و معنوي يا تمدن سنتي و يا حتي جهان باستان، امكان تحقق نداشته و ندارد. فاشيسم صورتي از دموكراسي اومانيستي است و معتقد به حاكميت “دموس” است؛ منتها بر سر مصداق “دموس” با ليبراليسم و سوسياليسم تفاوت دارد. فاشيسم مصداق دموس را در “نژاد برتر يا ملت برتر” جستوجو ميكند و بر پايهي روح خودبنيادانگارانهاي كه دارد، به دنبال تحقق صورت موردنظر خود از دموكراسي است.
به لحاظ نظر هم، همچنان كه “ژان ژاك روسو” (پدر انديشهي دموكراسي در عصر روشنگري) با طرح نظريهي “ارادهي جمعي” بستر تئوريك مناسب را براي ظهور ايدئولوژي ليبرال - دموكراسي فراهم كرده است، به همان نسبت بستر تئوريك فاشيسم را نيز فراهم كرده است كه به تفسير ديگري از نظريهي “ارادهي جمعي” روسو و حق حاكميت ملي او معتقد هستند.
فاشيسم به عنوان يكي از ايدئولوژي يا جنبش سياسي و يا دولت صاحب اقتدار، هنگامي ظاهر ميشود كه دولتهاي ليبرال يا سوسياليستي به دليل شدت گرفتن بحرانهاي اقتصادي ، اجتماعي و بروز تناقضهاي ذاتي تمدن، قادر به ادارهي “معقول” و “خردگرايانه”ي اوضاع نباشند.
انديشهي اقتصادي فاشيسم، مبتني بر مفهوم مدرن “كار - سرمايه” است و اساساً دولتِ فاشيستي، نمونهي دولتِ استثنايي مدرنِ سرمايهسالاري امپرياليستي است كه هنگام تعميق بحرانِ جوامع امپرياليستي به منظور نجات آن دولتها از مخمصه، با استفاده از قابليتهاي عظيم نژادپرستانه و پرخاشگرانه و نيستانگارانهي تمدن مدرن فعال ميشود؛ بنابراين، فاشيسم نظراً و عملاً محصول مدرنيته و مختص به عصر امپرياليسم و دولتهاي امپرياليستي است. فاشيسم، ايدئولوژياي سكولاريستي است و به لحاظ مبنايي و ماهوي، با تفكر و دولت ديني سر ناسازگاري دارد. اصطلاح “فاشيسم ديني” يك مغلطه و شعار تبليغاتي و از مصاديق “كوسهي ريش پهن” است.
فاشيسم به لحاظ اقتصادي، مدافع منافع سرمايهداران حاكم و صاحبان انحصارات بزرگ است، اما به لحاظ سياستهاي اقتصادي، بين “دولتِ محدود ليبرالي” از يك سو و “نفي مالكيت خصوصي توسط سوسياليسم” از سوي ديگر در نوسان است و از طريق تكيه بر گسترش سنديكاها و تعاونيها و اعمال نظارت دولتي در عين حفظ مالكيتهاي خصوصي بزرگ و كوچك و در پيش گرفتن سياستهاي جنگي به دنبال تحكيم سيطرهي بورژوازي و تداوم و حياتِ جامعهي مدرن و رها شدن آن از بحران است.
فاشيسم در مقام ايدئولوژيك، به انتقاد از ليبراليسم و سوسياليسم ميپردازد، اما به لحاظ مباني و غايات و مفروضات فلسفي با آنها مشترك است.
يكي ديگر از شاخصهاي فاشيسم، اعتقاد به اصالت تكنيك و تكنوكراسي است. اساساً تكنيك پيچيده و به اصطلاح، پيشرفتهي مدرن است كه امكان تحقق يك دولت توتاليتر و در پيش گرفتن اقتصاد جنگي جهت رهايي نظام سرمايهسالاري را از بحران فراهم ميسازد؛ بنابراين، فاشيسم جز در يك جامعهي تكنيكي امكان تحقق ندارد. فاشيسم، خشونتي را آشكار ميكند كه در بطن و متن جامعهي ليبرال نهفته و بعضاً پنهان است. اين خشونت، از جوهر نيستانگار تمدن مدرن نيرو ميگيرد.
شهریار زرشناس
منبع : باشگاه اندیشه